سلام دختر گلم. خوبی؟میخوام داستان بدنیا اومدنت برات بنویسم و اینکه چجوري عجله داشتی زودی بیای پیش مامان و بابا.
پنجشنبه 16تیر خونه مامان بزرگ اینا بودیم.عمه ناهیدتم اونجا بود.شب برگشتیم خونه و زودی خوابیدیم أخه مامانی احساس خستگی میکرد.ساعت 5صبح مثل همیشه بیدار شدم تا نماز بخونم همین که از تخت اومدم پایین انگار یه پارچ آب ریختن روم .آره مامانی این تو بودی که اعلام کردی میخوای بیای. سریع بابایی بیدار کردم و آماده شدیم و بابایی به عمه ناهید زنگ زد و ازش خواست که با ما به بیمارستان بیاد.بعد از اینکه رفتیم دنبال عمه .بابا برنا با دکتر هم تماس گرفت و شرایط براشون گفت دکتر هم خواست که سریع خودمونو به بیمارستان برسونیم تا ایشونم بیان.رفتیم بیمارستان پارسیان و من تو قسمت بلوک زایمان بستری شدم.هیچ استرس و ترسی نداشتم تا اینکه خانم مشفق ماما بلوک زایمان از بابا خواست که بیاد پیش من.خیلی خوشحال شدم.وقتی بابا اومد پیشم خانم مشفق از بابا خواست که یه رضایت نامه بنویسه آخه تو داشتی زود بدنیا میومدی و ممکن بود مجبور شن توی دستگاه نگه دارنت . وقتی اینو فهمیدم خیلی نگرانت شدم و دیگه گریه امونم نداد .بابایی خیلی سعی کرد منو آروم کنه.ولی من نگرانت بودم.خانم دکتر اومدن و رفتیم اتاق عمل قبل از اینکه بیهوش شم ساعت دیدم 7:35بود .و ديگه چيزي يادم نيست فقط وقتي چشامو باز كردم يه ساعت جلوم روي ديوار ديدم ساعت9 بود و بلافاصله از پرستار حال تو رو پرسیدم و اونم گفت که خوبه خوبه ولی من باور نکردم .از ریکاوری که اوردنم بیرون همه اومده بودن مامانی، بابایی ،دایی محمد، خاله مریم ،عمه ناهید وبابا برنا. همه اونجا منتظرمون بودن.بابا برنا كه نگرانيه منو ديد سریع فیلمی که ازت گرفته بودو نشونم داد و تا خیالم راحت شه.آره عزيزم اينجوري بود كه تو 12 روز زودتر از تاريخ مقرر اومدي تو آغوش ماماني و همين كه سالم بودي برام كافي بود و خدا رو شكر كردم
موضوع :
سلام عزيزم خوبي؟ديگه تحملم داره تموم ميشه هنوز بايد25روز ديگرو بشمارم تا بتونم بغلت كنم .البته مي دونم دلم برا اين دوران تنگ ميشه برا تكونات تو دلم براي همين انتظارا و روزارو شمردن ولي خوب دوس دارم زودترم ببينمت و تو آغوشم بگيرمت. عزيزم ديگه ماشاا... بزرگ شدي و تكون خوردن و فعاليت كردنو برا مامان سخت كردي ولي قربونت برم همه سختيا رو براي با تو بودن و تو رو ديدن و احساس كردنت تحمل ميكنم.گلم ديروز با بابايي همه وسليلتو جابجا كرديم . با كمك مامان بزرگم ساكتو آماده كرديم .بابايي تابلو پازلي كه برات گرفته بود و تمومش كرد و روي فوم چسبوند تا برات به ديوار بزنه . ديگه تقريبا برا ورودت آماده ايم.عزيزم همه مشتاقانه منتظر ورود تو هستن و هر كي به مامان ميرسه اولين سوالش اينه كه چند روز مونده. عزيزم اين روزاي مونده رو هم مراقب خودت باش تا صحيح و سالم به آغوش مامان و بابا بياي.از خدا مي خوام كه همه بچه ها رو سالم تو بغل خونوادهاشون بذاره و تو رو هم صحيح و سالم به ما بده .آمييييييييين.

موضوع :
سلام گلكم .عزيزم امسال روز زن برا من حال و هواي ديگه اي داره خوشحالم از اينكه خداوند منو قابل دونسته و يكي از بهترين نعمتاشو بم عطا كرده و به خاطر وجود اين فرشته همگي اين روزو بعنوان يه مادر بهم تبريك ميگن نه فقط بعنوان يك زن.اميدوارم تمام زنها طعم شيرين مادربودنو بچشن. به حق همين روز عزيز از خداي مهربان مي خوام كه همه دوستاي منو به آرزوشون برسونه و سال ديگه به تك تكشون اين روزو بعنوان روز مادر تبريك بگم.
پرناي عزيز من و باباييم اين روزو به تو عزيزتر از جانمان تبريك ميگيم .يه كادوي كوچولو ناقابل هم برات تهيه كرديم كه بعنوان اولين كادوي روز زن بت تقديم ميكنيم . در اولين فرصت عكسشو برات مي زارم تا هميشه به ياد من و بابايي و اين روز باشي .

موضوع :
سلام شيطون مامان خوبي عزيزم؟ امروز از صبح كه بيدار شديم همش در حال شيطوني هستي . فكر كنم ديگه بزرگ شدي ماماني و جات تنگه واسه همين تمام تلاشتو مي كني كه جاتو باز كني و منم شاهد ورجه وورجه هات هستم .نمي دوني عزيزم كه با هر ضربه اي كه به من ميزني منو عاشقتر از قبل مي كني . وقتي سركارم با هر ضربت يه لبخند ميزنم و تو دلم قربون صدقت ميرم . الهي مامان قربونت بشه ديگه كم كم داره شمارش معكوس شروع ميشه و يكي يكي روزارو ميشمارم تا ببينمت. خيلي دوست دارم اون صورت نازتو ببينم . عزيز دلم ديروز وارد هفته29شدي يعني شروع ماه 8 .انگار همين ديروز بود كه با ديدن دو تا خط بيبي چك اشك شوق ريختم . آره خاطره اونروز هيچ وقت از يادم نمي ره دوم آذر هشتاد و نه بود كه با اصرار خاله هاي ني ني سايت ساعت 2 بعد از ظهر رفتم يه بيبي چك خريدمو تو شركت تست كردم و با ديدن2تا خط پررنگ روي اون فقط گريه كردم و خاله هات اولين كسايي بودن كه از وجودت با خبر شدن و اونا هم با تمام وجود تو شادي من شريك شدن. با سرعت زيادي اين روزها گذشت و تو الان خانومي شدي برا خودت و تا 67روز ديگه تو آغوشم هستي. عزيزم ازت مي خوام با اون دل كوچولو و پاكت از خدا بخواي تا هر چه زودتر به خاله زهرا و خاله نازي و خاله هلنا و بقيه يه فرشته كوچولو مثل خودت عطا كنه.
موضوع :
سلام عزيزم. نمي دوني چقدر خوشحالم ديروز رفتم دكتر و خانم دكتر سونو كرد و ديدمت ماشاا... بزرگ شده بودي .
قربونت برم وزنت1105گرم شده . دكتر از رشدت خيلي راضي بود .جفتتم چك كرد و از اونم راضي بود . به نظر خانوم
دكتر شبيه بابايي هستي اينو وقتي داشت صورتتو چك ميكرد گفت . نوبت بعدي هم اول خرداده . دوباره ماماني بايد تا 3
هفته ديگه روزا و ساعتا رو بشماره تا بتونه دوباره ببينتت. قربونت برم عزيزم مراقب خودت باش
موضوع :
سلام عزيزم امروز خيلي خوشحالم . مي دوني آخه قراره دوباره تورو ببينم . آره امروز نوبت دكتر دارم و دارم ثانيه ها رو ميشمارم تا زودتر وقتش بشه و برم دكتر و سو نو كنه و تو رو ببينم .خيلي دلم برات تنگ شده .مي خوام اون دست و پاهاي كوچولوتو ببينم . اميدوارم كه سالم بياي پيش ماماني كه ديگه هر ثانيه بتونم ببينمت .
موضوع :
از 5شنبه بعد از ظهر بود كه ديگه تكوناتو احساس نمي كردم . جمعه شب ديگه طاقت نيوردم و به بابايي گفتم نمي دونم چرا پرنا تكون نمي خوره خيلي اعصابم بهم ريختس . بابايي هم هي ميگفت حتما خستس يا خوابه . مي خواست با اين حرفاش منو آروم كنه ولي من خيلي نگرانت بودم . آخر سر بابايي كه ديد من با اين حرفا آروم نميشم اومد و گفت بزار صداي قلبشو گوش كنم . گوششو گذاشت رو شكم من تا صداي قلبتو بشنوه . به محض اينكه گوششو گذاشت تو سريع يه تكون خوردي و بابايي هم خوشحال سرشو بلند كرد و گفت ديدي گفتم حالش خوبه.حتما دلش برا باباييش تنگ شده بوده.
منم خوشحال شدم و با خيال راحت رفتم خوابيدم تا صبح سرحال بيايم سركارمون.
ولي خودمونيا خوب بابايي هستيا 
موضوع :

